یک قاسم سلیمانی درزمینه گرافیک می‌خواهیم-مصاجحبه با استاد شعیب حسینی-رسانه نقلاب

یک قاسم سلیمانی در زمینه گرافیک می‌خواهیم

مصاحبه با شعیب حسینی درباره وضعیت گرافیک معاصر ایران

بررسی زبان گرافیک معاصر ایران

اشاره: این روزها عرصه گرافیک و رشته‌های تابع آن، فضای پرنوسان و پرتنشی را می‌گذارنند. فعالان این حوزه در برابر حجم عظیم پدیده‌ها و حوادث این زمانه باید واکنش رسانه‌ای به هنگام خود را به نمایش بگذارند. این نمایش رسانه‌ای در حوزه گرافیک، هنوز به یک مسیر و طریقت درست منتهی نشده است. ما نمی‌توانیم در میان جریان‌های گرافیک معاصر سبک و سیاقی منحصر به انقلاب اسلامی پیدا کنیم. این فرآیند تا بدانجا ادامه می‌یابد که گرافیست‌ها به صورت خود جوش واکنش رسانه‌ای خود را به نمایش می‌گذارند. اینکه چه عواملی دست به دست هم می‌دهند تا این جریان گرافیکی نتواند سروسامان درستی بگیرد، دلایل متنوعی دارد. در مصاحبه با شعیب حسینی به زوایای پیدا و پنهان این وضعیت می‌پردازیم. شعیب حسینی یکی از گرافیست‌های جوان و خوش ذوق انقلاب اسلامی است، که آثار متنوعی در زمینه‌های مختلف و سبک‌های متعدد از او به نمایش در آمده است.

 

در گرافیک معاصر ایران، خاصه بعد از انقلاب یک جریانی وجود دارد که به موازات انقلاب و جریان بدنه آن رشد کرده است. جریان دیگری هم وجود دارد که طبع روشنفکری دارد و وجه آکادمیک بر آن غالب است. نگاه این جریان دوم، بیشتر روی آثار غربی می‌گردد و از آن‌ها الگوبرداری می‌کند. در جریان آثار گرافیک انقلابی، یک نسبت تاریخی برقرار شده است و به نحوی بر مبنای رویدادهای تاریخی انقلاب پیش رفته است. این دو جریان گرافیک وجود دارند. در هر دو طیف هم مؤسساتی شکل گرفته‌اند . به طور مثال”خانه طراحان انقلاب اسلامی” در برابر مؤسسه “اینورس”. این دو موسسه تا حدودی وضعیت گرافیک معاصر ایران را شرح می‌دهند. از این دو قطبی گرافیک برایمان بگویید. چگونه این دو با هم جمع می‌شوند و چه شرایطی برای گرافیک معاصر ایران به ارمغان آورده‌اند؟

خوب سوال شما شاید خیلی درست نباشد. هر مجموعه‌ای بر اساس وظایفی که برایش تعریف می‌شود تشکیل می‌شود. من از پشت پرده این موسسات خبر ندارم و خیلی بعید است که موسسه‌ای با این طول و عرض ایجاد شود و از طرف جایی هم حمایت نشود. حتی “خانه طراحان انقلاب اسلامی” را که مثال می‌زنید، آن هم همین است. بالأخره یک ارگانی حمایت می‌کند که بتواند آن اهدافش را پیش ببرد. قرار نیست این دو با هم جمع شوند. حتی قرار نیست با هم رقیب باشند. جنس کارشان، فضای کارشان با هم فرق دارد. اصلاً آن یکی مدرسه است. یعنی تشکیل شده است برای آموزش. ولی “خانه طراحان انقلاب اسلامی” قرار بوده است که نیروی انسانی تربیت کند. قرار بوده است مدرسه برقرار کند و آموزش ارائه دهد. ولی از جهت اصلی‌اش مقداری فاصله گرفته و یا اینکه تغییر رویه داده است. این‌ها سیاست‌هایی است که باید از خود آن‌ها پرسید.

پس شما قائل به دو قطبی گرافیک نیستید.

خیر. اصلاً “خانه طراحان” را شاید بتوان بعنوان یک قطب طراحی انقلاب در نظر گرفت ولی “اینورس” اصلاً قطب حساب نمی‌شود. “اینورس” یک مدرسه است… شکل‌گیری مدرسه‌ای مثل “اینورس” دلیل عمده‌اش این است که این فضا خلأ داشته است و این خلأ را این‌ها آمده‌اند و پر کرده‌اند. ولی فضای انقلابی نتوانسته است. اتفاقاً یکی از ضعف‌هایی که بعد از انقلاب وجود دارد، همین است. گرافیک انقلاب در اوایل خیلی قدرتمند پیش می‌رفت. مثلاً مرحوم عالی در حوزه هنری و خیلی از طراحان مثل آقای پورخزائی و… و حتی خود آقای ممیز برای انقلاب کار کرد. کارهای انقلابی خیلی جدی. آن موجی که در انقلاب ایجاد شد برخی را با خود آورد. ولی متأسفانه بزرگترین اشکال همین بود که رابطه آن نسل با نسل بعدی قطع شد. همان منفصل شدن باعث شد که تک‌چهره‌هایی در آن دوره رشد کنند. مثل اقای عابدینی، نجابتی. این‌ها در واقع پرورش‌یافته آن نسل هستند و اساساً در حوزه انقلاب اسلامی کار می‌کردند. آقای عابدینی طراح گرافیک “روایت فتح” بود. برای شهید آوینی کار می‌کرد. اصلاً آوینی او را پیدا کرد و چهره‌اش کرد.

افرادی هم مثل آقای نجابتی که خطاط بودند. در انجمن خوش‌نویسان بودند. پارچه‌نویسی می‌کردند. ولی خوب به دلیل دغدغه‌ای که در این زمینه داشت و بعد هم وارد دانشگاه شد و فضای آکادمیک را تجربه کرد و اساتید آن دوره را دید، توانست آن خط را بیاورد در فضای گرافیک. این اتفاق بصورت تکی بود. اتفاقاً من می‌گویم الآن دوره رشد بچه‌های گرافیک نسل انقلاب است. چون آن آدم‌های تک‌چهره، خودشان شده‌اند نخ تسبیح جمع کردن همین آدم‌ها. مثلاً آقای نجابتی که این کار را می‌کند. طراحان جوانی مثل آقای شیخ‌رضایی، آقای یوزباشی، آقای مقروبی. همان نهضت مردمی پوستر در مشهد اتفاقاتی بوده که آقای نجابتی مدیریت می‌کرده است. همان “کانون هنر شیعی” در قم. حالا “خانه طراحان انقلاب اسلامی” چون وصل است به سیستم حکومتی، داستانش مقداری متفاوت است. ولی خوب باز همان‌ها هم در ارتباط هستند. پس چون احساس خلأ نکرده‌ایم این اتفاقات هم نیفتاد.

ولی آن‌ها احساس خلأ کردند و زیرزمینی یا روی‌ زمین نیروهایشان را پرورش می‌دادند. به همین دلیل تعدادشان زیاد شد. یکی از علت‌هایش هم این است که این‌ها در همایش‌ها، کنفرانس‌ها، دوسالانه‌ها و… همدیگر را حسابی تحویل می‌گیرند و چهره می‌کنند. مثلاً از اساتید قدیمی می‌آیند و دست جوان‌ها را می‌گیرند و به همایش‌ها می‌برند و همینطور اسمشان را مطرح می‌کنند. خوب این‌ها بزرگ می‌شوند. این اتفاق در این جبهه کمتر می‌افتد. ما با هم راحت کار نمی‌کنیم. کار تیمی نمی‌توانیم انجام بدهیم. یکدیگر را بزرگ نمی‌کنیم. این باعث می‌شود جبهه دیگر راحترتر رشد کند.

بزرگترین ضعف ما در این فضا این است که ما جبهه نظامی در سطح منطقه و جهان تشکیل دادیم ولی جبهه فرهنگی درست نکردیم.

آیا بعد از چهار دهه از انقلاب اسلامی، گرافیک ما توانسته است هویت پیدا کند یا خیر؟  آیا توانسته‌ایم سبک خاصی در  زمینه گرافیک معرفی کنیم؟

سبک خاص که خیر. نمی‌توانیم بگوییم سبک خاص. حالا البته تک‌ستاره‌هایی مثل آقای نجابتی برای خودشان سبک دارند. اصلاً قرار نیست در هر جامعه‌ای اینقدر آدم گرافیک باشد که هرکدام برای خودش سبکی ایجاد کند. برخی ایجادکننده موج هستند. همان هم به نظرم خوب است. یک عده‌ای بالأخره شاگردی می‌کنند. همانطور که در دوره صفویه هم این اتفاق وجود داشته است. استاد و شاگرد و مرید و مراد بوده‌اند. شاگردها خودشان استاد می‌شدند. این اتفاق، چیز بدی نیست. گرافیک اساساً خودش یک هنر غربی وارداتی است. ولی خوب همین که خیلی از هنرمندان ما توانسته‌اند آن را کانالیزه کنند و اهداف ما را منتقل کنند خیلی خوب است.

نسل‌های جدید به نظرم در حوزه گرافیک موفق‌تر هستند. چون هم جمعیتشان بیشتر شده است، هم نگاهشان جدیدتر است، دنیا را بهتر می‌شناسند، فضاهای مختلف مجازی و بین‌المللی را تجربه کرده‌اند، ارتباطاتشان قوی‌تر شده است. ولی کلاً بزرگترین ضعف ما در این فضا این است که ما جبهه نظامی در سطح منطقه و جهان تشکیل دادیم ولی جبهه فرهنگی درست نکردیم. اگر این جبهه تشکیل می‌شد _مثلاً در لبنان و سوریه و همان جاهایی که جبهه مقاومت هست_ می‌توانستیم حرکت‌های ضربتی انجام دهیم، می‌توانستیم بزرگ‌تر شویم و تشکیلات قوی‌تری داشته باشیم. باید فرمانده این حوزه را پیدا کرد. یک قاسم سلیمانی در این زمینه می‌خواهیم.

در قدیم، اکثر آدم‌ها خودشان با بدنه روحانی و معنوی ارتباط داشته‌اند. ولی الآن خیلی منفک شده‌اند.

آیا ما در گرافیک به یک متد آموزشی با ثبات که بتوانیم در سطح دانشگاه‌های هنر و رسانه خودمان آن را طرح کنیم رسیده‌ایم؟ می‌خواهم بگویم با توجه به اینکه تک‌ستاره‌هایی در این زمینه داشته‌ایم، کسانی نبوده‌اند که آن‌ها را بازتولید کنند و آن را به سطح دانشگاه بیاورند و بعنوان یک متد گرافیک طرح کنند.

حرف شما را قبول دارم. ولی چون این رشته‌ها، رشته‌های تجربی هستند و بالأخره کسی که سر کلاس می‌رود مجبور است آن موارد فنی و هنری و تکنیکی را در مرحله اول انتقال بدهد. اگر اهل ظرایف هم باشی ممکن است در این میان چیزهایی بگویی و ارتباط قلبی با بچه‌ها برقرار کنی تا به تو اعتماد کنند و به تو نزدیک بشوند تا بتوانی بعضی از متد اعتقادی‌ات را هم انتقال بدهی. چاره دیگری نیست. به نظرم بهترین روش همین است. شاگرد به کارگاه شما می‌آید که مثلاً قلم‌زنی یاد بگیرد. خوب اگر این را به او یاد ندهی بعد از مدتی می‌رود.

 

در گذشته اینطور نبوده است.

در قدیم، اکثر آدم‌ها خودشان با بدنه روحانی و معنوی ارتباط داشته‌اند. ولی الآن خیلی منفک شده‌اند. ارتباط با آن‌هایی که اهل همین فضا هستند که کار سختی نیست. ولی آن‌هایی که اهل این فضا نیستند مهم است. از بین آن‌ها اگر شما بتوانی تنها یک نفر را جدا کنی خیلی ارزشمند است. جدا کردن چیست؟ آقای نجابتی را مثال می‌زنم. ایشان بالأخره یک حق استادی دارد. چون کارش هم قوی است خیلی‌ها به او اعتماد می‌کنند. از همان طریق به افراد نزدیک می‌شود و آن‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهد. به نظرم بهترین متد الآن همین است. بعد از این هم کسانی که متوجه مسیر صحیح می‌شوند را باید معرفی کنیم به فضاهایی که از نظر کاری سلامت هستند. همین کسانی که در حوزه انقلاب اسلامی کار گرافیکی انجام می‌دهند. نمونه‌هایش را هم داریم می‌بینیم.

 

شما یک روندی را در پیش می‌گیرید. از فرم شروع می‌کنید و می‌خواهید نسبت‌هایی برقرار کنید که بچه‌ها را به سمت مسیر درست جهت بدهید. اما همه اساتید که اینطور نیستند.

من خودم هم در بحث کلاسی‌ام خیلی اصراری بر این موضوع ندارم. مگر اینکه موضوعی تعریف کنم که آن موضوع ارتباطی به اعتقاد من داشته باشد. خودم باز سعی می‌کنم این کار را نکنم.

 

دلیلش چیست؟

دلیلش این است که در ابتدا من باید اثبات کنم در آن رشته و زمینه سواد دارم. اگر سواد نداشته باشم، آن فرد به من اعتماد نمی‌کند و مثلاً می‌گوید همه این‌ها بی‌سواد هستند.

وظیفه من در اینجا وظیفه عالم دینی نیست. من در حد خودم باید اول توانمندی بچه‌ها را بالا ببرم و بعد از طرفی اگر اعتماد فی‌ مابین ایجاد شد می‌توانم برخی از مطالب اعتقادی‌ام را هم به او منتقل کنم. وظیفه من در اینجا این است.

 

خودتان می‌خواهید که این مطالب اعتقادی طرح شود؟

در کلاس‌ها نه خیلی. حتی اجازه ندارم که بحث‌های سیاسی اتفاق بیفتد. چون نتیجه‌های درستی از آن بیرون نمی‌آید. بچه‌ها در سن و سالی هستند _به خصوص دوره کارشناسی_ که تحلیل درستی از مسئله‌ای که مطرح می‌کنم ندارند. شاید بچه‌های ارشد اینطوری نباشند. پس باید مقداری کج‌دار و مریز رفتار کنم تا کم‌کم در این فضا برایشان سوال ایجاد شود، سوال بکنند، من جواب بدهم و این ادامه پیدا کند. این اتفاق بارها رخ داده است.

کسانی بوده‌اند که از نظر فضای اعتقادی از ما دور بوده‌اند. حالا یک زمینه‌هایی داشته‌اند ولی درگیر فضای آرتیستیک و غربی بودند و آرزویشان این بود که بروند خارج از کشور کار کنند. ولی خوب بعد از مدتی نزدیک شدند و معرفی شدند به فضاهای کاری انقلابی. الآن هم کارهای گرافیکی و طراحی انقلابی را دارند انجام می‌دهند. در این زمینه دیده شده‌اند، مطرح شده‌اند.

اگر بستر و فضا برای آماده‌سازی ذهن‌های انقلابی فراهم نشود، این رویه تغییری نمی‌کند.

به نظرتان فضای دانشگاه صداوسیما یا دانشگاه هنر، کدامشان ظرفیت بیشتری برای طرح بحث‌های اعتقادی و محتوایی دارند؟

خوب در صداوسیما ظرفیت بیشتری است.

 

علتش چیست؟ الآن یک فضایی حاکم است، اساتیدی هستند و به طور خلاصه جریانی در دانشگاه صداوسیما حاکم است که به نظرم دچار رکود شده است. هم از نظر بحث‌های محتوایی و هم بحث‌های فنی و مهارتی. الآن یک نسلی دارند به دانشگاه ورود پیدا می‌کند و یک دغدغه‌ای در بین دانشجوها و برخی از اساتید شکل گرفته است. به نظرتان این اتفاق به کجا منتهی می‌شود؟

من خودم اگر بخواهم انتقاد کنم، اصلاً انتقادم به دانشجو نیست. انتقاد جدی من به فضای دانشگاهی است. این دانشگاه و آن دانشگاه هم خیلی با هم تفاوتی ندارد. این دانشگاهی که اعتقادش بر این است که باید اساتید خاص و مورد تأیید باید به دانشگاه بیاید، اقدام عملی از او دیده نمی‌شود. تلاش جدی و چشم‌گیری از او دیده نمی‌شود. بنابراین افرادی حضور دارند که در گذشته هم بودند و همان متد اعتقادی و رفتاری و عملی ما را پیاده می‌کنند.

دانشگاه‌های دیگر هم همینطور است. این اتفاق، یک اتفاق ریشه‌ای است. اگر وزارت علوم و افراد پرتلاش که در حوزه گرافیکی انقلاب هستند وارد این داستان نشوند، این اتفاق به همین شکل ادامه پیدا می‌کند. اگر بستر و فضا برای آماده‌سازی ذهن‌های انقلابی فراهم نشود، این رویه تغییری نمی‌کند. حالا چه دانشگاه هنر باشد، چه صداوسیما، چه مدرس، چه دانشگاه تهران و… .

 

یعنی ما باید یک نسل تازه‌ای از اساتید را به فضای علمی و آموزشی بیاوریم یا اینکه مدیریت باید تغییر کند؟ الآن آسیب اصلی به نظر شما کدام است؟

هر دو. مدیریت باید بصورت جدی تغییر کند. مدیریتی که هم توانمند باشد و هم اراده داشته باشد. نه اینکه از بالادست به او بگویند این کار را بکن و این کار را نکن. مدیر انقلابی که خودش اراده و توان انجام کار را داشته باشد. مدیری که نتواند این کار را انجام بدهد همیشه بله‌ قربا‌ن‌گو می‌شود.

نکته دیگر هم اینکه در اساتیدی که دارند جذب می‌شوند تغییری ایجاد شود. اصلاً باید بررسی شود که چرا بچه‌های انقلابی در زمینه گرافیک فقط کار عملی انجام می‌دهند؟ چرا نمی‌روند درس بدهند؟ دلیلش این است که احساس خلأ نمی‌کنند. می‌گویند دانشگاه فضای بدی است. احساس وظیفه نمی‌کنند. اصلاً جرأت هم نمی‌کنند به دانشگاه نزدیک شوند. می‌گویند اگر بخواهم در آنجا درس بدهم می‌گویند مدرک تو کارشناسی و فوق‌دیپلم است. این تضادی که در فضای هنری وجود دارد در چنین جاهایی دیده می‌شود. آدمی که تجربه دارد و کار کرده است باید استاد بشود. نمی‌گویم آن کسی که آکادمیک درس خوانده است نباید استاد بشود. آن هم سر جای خودش. ولی این دو در کنار هم می‌توانند یک هیأت علمی موفق را تشکیل بدهند.

هر کسی وجاهت تدریس و یا تخصص آن را ندارد.

بحث دیگر این است که آکادمی‌های هنر یک شرایط محیطی و یک فضای خاصی دارند. اولاً سوال این است که آیا ما در ایران آکادمی هنر داریم؟ چون ادعا می‌کنند دانشگاه صداوسیما و دانشگاه هنر  آکادمی هنر است. هنرهای زیبا را هم صرفاً به هنرهای لیبرال و اباحی‌گر خلاصه می‌کنند که تعهد به چیزی ندارند و صرفاً به نفسانیت و فردیت خودشان توجه دارند.

دانشگاه‌های دیگری هم هستند که من در آن‌ها تدریس می‌کنم. این چیزهایی که شما می‌گویید شاید در اوایل دهه ۶۰ خیلی مطرح بود. از نظر ریشه‌ای و فکری خیلی تأثیرگذار بود. ولی الآن که بچه‌ها را می‌بینیم واقعاً خیلی در چنین فضاهایی نیستند. دغدغه‌هایشان خیلی عوض شده است. تفکراتشان دیگر تفکرات ریشه‌ای جدی سیاسی نیست. خیلی سطحی شده‌اند. به دلیل درگیری با فضای مجازی، درگیری با ماهواره، به دلیل تیپ و استایلی که دارند. خیلی عوض شده‌اند. حتی آن‌هایی که سنشان بیشتر است و قدیمی‌تر هستند وقتی به دانشگاه می‌آیند باز هم همان فضاها را دارند.

خیلی فضای جدی فکری نمی‌بینم. این چیزی که شما می‌گویید را در چند دانشگاهی که بوده‌ام ندیده‌ام. مگر اینکه به دانشکده‌های علوم انسانی بروید. در آنجا بیشتر مشاهده می‌کنید. در دانشگاه‌هایی که ذاتاً سیاسی‌تر هستند _مثل دانشگاه تهران و برخی دانشکده‌های دانشگاه شهید مدرس_ شاید بیشتر این مسائل را ببینید. وگرنه بچه‌ها بیشتر به دنبال این هستند که من به اینجا آمده‌ام کار یاد بگیرم. حالا فرقی برایم ندارد که این حزب‌اللهی باشد و یا خیر. محمدرضا دوست‌محمدی باشد یا فلانی باشد. محمدرضا دوست‌محمدی همه می‌دانند مذهبی و حزب‌اللهی است ولی با اشتیاق می‌آیند و سر کلاسش می‌نشینند. چرا؟ چون توانمند است. سر کلاس‌های آقای نجابتی و پورشکوری می‌نشینند. چون آدم‌های توانمندی هستند. وقتی آدم، توانمند باشد برایش ارزش قائل هستند. فرقی برایشان نمی‌کند که ریش بگذارد یا نگذارد. شاید در ابتدا گارد می‌گیرند ولی وقتی جلوتر می‌‌رود می‌بینند آن آدم می‌تواند چیزی به آن‌ها اضافه کند.

 

به نظرتان این شکاف نیست؟ اینکه در مرحله اول ارتباط برقرار نمی‌کنند و صرفاً به آن فن و مهارت و توانایی فنی استاد برایشان اصالت دارد و نه وجه اخلاقی‌اش. حالا شاید بعداً از آن تأثیر بگیرند.

حالا من نمی‌گویم لزوماً اینطور است. بالأخره آن هم اهمیت دارد. هر کسی وجاهت تدریس و یا تخصص آن را ندارد. تدریس لزوماً کاربلد بودن نیست. یک هنر است. مثل اینکه شما بگویید یک موشن‌گرافیست بلد است کامپوزیت کند. پس یک معلم هم تخصص دارد. هر کسی نمی‌تواند بیاید و انتقال اطلاعات کند. کما اینکه خیلی‌ها در زمینه گرافیک خیلی توانمند بوده‌اند ولی نتوانسته‌اند در زمینه آموزش و تدریس وارد شوند.

برخی از اساتید و همچنین مدیران خیلی خشک و بی‌روح رفتار می‌کنند و طریقه ارتباط را نمی‌دانند.

الآن فضای آکادمیک نسبت به فضاهای دیگر تأثیر آنی‌تری بر هنرجویان می‌گذارد. هنرجویان سریع رنگ می‌بازند و تیپ‌های هنری جدیدی از آنها بیرون می‌آید. این تغییر به ظاهر محدود نمی‌شود بلکه ذهنیت و جهان بینی دانشجو را هم تغییر می‌دهد. عوامل مختلفی هست ولی شرایط محیطی و فضایی وجود دارد که باعث این نوع اتفاق‌ها می‌شود.

شما مسائل دیگر را در نظر نمی‌گیرید. صرفاً دانشگاه نیست که باعث این تغییر می‌شود. یک آدم پیش‌زمینه فرهنگی دارد، تربیت پدر و مادرش بر او تأثیر دارد، طریقه بزرگ شدن و جامعه دوستانش بر او اثر دارد. حالا آمده وارد فضای دانشگاه شده است. شاید آن تیپی که قبلاً داشته از روی ریا بوده شاید نبوده است. همه این نکات باید بررسی شود. نمی‌توان گفت همه ابتدا که می‌آیند دانشگاه صداوسیما اینطوری هستند ولی بعد از مدتی طور دیگری می‌شوند. من می‌توانم برعکسش را هم برایتان مثال بزنم. لزوماً دانشگاه نیست. آن ارتباطی که گفتم، حلقه گمشده ماست.

برخی از اساتید و همچنین مدیران خیلی خشک و بی‌روح رفتار می‌کنند و طریقه ارتباط را نمی‌دانند. مثلاً اگر مدیری که معاون دانشجویی است برود و با دانشجو ارتباط داشته باشد، حرفش را گوش بدهد، مشکلاتش را پیگیری کند، خوب معلوم است که به او اعتماد می‌شود. بعد که اعتماد ایجاد شد هر کسی در جایگاه خودش می‌تواند تأثیرگذار باشد. همه این موارد روی افراد تأثیر می‌گذارد. حالا مسئله اصلی این است که این افرادی که در این سیستم با هم کار می‌کنند چقدر با هم هماهنگ هستند. هرچقدر هماهنگ‌تر باشند تأثیرشان جدی‌تر است.

جدای از همه این صحبت‌ها این زیست هنری در وضعیت امروز شرایطی دارد که در آن بچه‌ها راحت‌تر هویت قبلی خود را از دست می‌دهند. شاید مثلاً کسانی که در علوم انسانی و سیاسی هستند دیرتر این تغییر هویت و شخصیت برایشان اتفاق بیفتد.

صد درصد. البته من این تغییر هویت را بین بچه‌های هنر خیلی سطحی‌تر می‌دانم تا بین افراد علوم انسانی. آن‌ها خیلی ریشه‌ای‌تر است. چون می‌نشیند روی فکرش و بر عقیده‌اش تأثیر می‌گذارد. ولی در زمینه هنر، این تغییرات بیشتر بصورت ظاهری است. چون هنرمند به هرحال بعد از مدتی حقایق را راحت‌تر پیدا می‌کند. چون دلش لطیف‌تر است. روحش راحت‌تر پرواز می‌کند. کمتر کینه‌ای می‌شود.

هنرمند همیشه از جامعه خودش جلوتر می‌افتد. شاید خیلی چیزهایی که جامعه هنوز ندیده است را ببیند. این صحبت‌ها برای دنیای هنر شاید مقداری بی‌انصافی باشد. شاید حالا در یک دوره‌ای در یک فضایی قرار بگیرد و یک ادایی در بیاورد ولی اکثر هنرمندان زودتر برمی‌گردند. ولی آن‌هایی که مثلاً علوم انسانی می‌خوانند خیلی ریشه‌ای‌تر است. اگر از نظر اعتقادی قوی باشند خیلی قوی هستند و اگر ضعیف باشند، برگشتنشان خیلی سخت است.

حرفی که امام زد یک حرف جدی است. هنرمند متعهد و انقلابی کسی است

شما شاخصه‌های هنرمند متعهد انقلابی را چه می‌دانید؟

من اگر بخواهم خیلی معمولی و ساده بگویم، کسی که اعتقاد به انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و مملکت خودش داشته باشتد و از طرفی هم یک نگاه معرفتی به رابطه با خدا داشته باشد، این فرد در این حیطه قرار می‌گیرد. یعنی دایره‌ای که در تعریف من است خیلی باز است. حالا اینکه چگونه باید عمق این اعتقاد زیاد شود از مواردی است که خود هنرمند باید تلاش کند به آن برسد.

 

منظور من از تعهد انقلابی نسبت هنرمند با مردم و آرمان‌های انقلاب است. یعنی حداقل چیزی که از هنرمند متعهد انقلابی توقع داریم این است که بتواند با مردمش نسبتی برقرار کند نه اینکه در طبقه‌ نخبگانی و اشرافی هنر قرار بگیرد و رابطه‌اش با مردم محدود و کمرنگ باشد.

حرفی که امام زد یک حرف جدی است. هنرمند متعهد و انقلابی کسی است که نشان‌دهنده اسلام ناب باشد، نشان‌دهنده اسلام فقرا و مستضعفین باشد، به دنبال برافراشتن پرچم عدالت در دنیا باشد، فریاد ظلم‌ستیزی داشته باشد. این هنرمند در دایره انقلاب اسلامی است. هرچقدر تلاش کنیم برای برافراشتن این پرچم نشان‌دهنده درست بودن منش و رفتار فرد است. وگرنه یک سری کارهایی انجام می‌دهد و از این دنیا می‌رود. یک بزرگداشتی هم ممکن است برای او بگیرند. هنرمندی که دغدغه و درد نداشته باشد، مثلاً نسبت به مردم مظلوم میانمار _نه حتی بعنوان مسلمان که بعنوان یک انسان_ هیچ عکس‌العملی نشان ندهد معلوم است از این دایره خارج است. حالا از آن طرف وقتی یک سگ را می‌کشند برایش بزرگداشت می‌گیرند و پوستر می‌زنند. خوب این دیگر در آن دایره نمی‌گنجد. دغدغه‌های اصلی انقلاب اسلامی را نفهمیده است. نفهمیده انقلاب اسلامی به دنبال رسیدن به دولت مهدوی بوده است. امام قیام کرده است برای همین. حکومت اسلامی برای همین تشکیل شده است.

از طرفی هم اعتقاد دارم همین هنرمند باید باعث شود مردم جامعه رشد انقلابی پیدا کنند برای پذیرش ظهور امام زمان(عج). رشد عقلانی پیدا کنند. رشد عقلانی به کمک آثار هنری. مثلاً در فلسطین دارند جنایت می‌کنند. چرا اعتراض نمی‌کنی؟ همین که مردم را به این کار ترغیب کند و تلاش کند این موضوع فهمیده شود، دارد مردم را به سمت رشد عقلانی می‌برد. همه این‌ها اگر باعث شود مردم رشد عقلانی پیدا کنند باعث ظهور می‌شود. چون اصلاً ظهور زمانی اتفاق می‌افتد که مردم عقلشان برای پذیرش آن رشد کرده باشد.

در فضای آکادمیک به نظرم استاد و معلم باید کاتالیزور بشوند

هنرجوی معاصر ما در این فضای آکادمیک می‌تواند این بصیرت را پیدا کند؟

فضای آکادمیک به هرحال محدودیت‌های خاص خودش را دارد. نمی‌گویم نمی‌شود. ولی خوب سخت‌تر است. چون در فضای عملی و فضایی که تجربه می‌شود و آدم‌ها در کنار هم قرار می‌گیرند این را راحت‌تر می‌پذیرند. ولی در فضای آکادمیک خیلی ظهور پیدا نمی‌کند. آن آدم وظیفه‌اش بیشتر معلمی است. حالا ممکن است چاشنی آن بحث‌های اعتقادی بشود. چون آن معلم، معلم دینی و معارف نیست. معلم فضای مربوط به خود است. اگر آن را درست جلو ببرد حالا می‌تواند یک چاشنی هم به غذایی که دارد می‌پزد اضافه کند وگرنه دانشجو آن را نمی‌پذیرد. این البته اعتقاد من است.

شاید دیگران متد دیگری داشته باشند. باید اول اعتماد شکل بگیرد. همانطور که در فضاهای مختلف هنری انقلابی _مثلاً هیئت هنر_ دارید می‌بینید. در آن فضا خیلی‌ها بودند که از نظر اعتقادی خیلی شبیه نبودند. اما به دلیل روابط دوستانه در آن فضا آمده‌اند و اثر تولید کرده‌اند. صمیمیت بچه‌ها را دیده‌اند و اصلاً ذهنیتشان نسبت به آن آدم‌ها تغییر کرده است. دلیلش این است که در آنجا تجربه می‌شود. هم آثار هنری تجربه می‌شود و هم روابط اجتماعی که بین یک فرد مذهبی و غیرمذهبی شکل می‌‌گیرد. این اتفاق در فضاهای دیکر کمتر رخ می‌دهد. خیلی کم ممکن است پیش بیاید که یک استادی به شاگردش چنین رابطه‌ای برقرار کند.

در فضای آکادمیک به نظرم استاد و معلم باید کاتالیزور بشوند برای اینکه افراد را به جاهایی که باید معرفی کند. حالا وقتی رفت و در آن فضا قرار گرفت تجربه می‌کند و آدم‌ها و رفاقت‌ها را می‌بیند. از آن طرف هم باید از جنبه فنی او را تقویت کند. مثلاً می‌گوید بیایید یک کار گروهی انجام بدهیم. در آن کار گروهی مسئله اعتقادی مستتر است.

 به هرحال در دانشگاه اتفاق ریشه‌ای و محکم نمی‌افتد. حتماً باید یک بدنه بیرونی وجود داشته باشد.

پس به نظرتان باید هنرجو را خط بدهیم تا به سمت فضاهایی حرکت کند که در آنجا می‌تواند یک رشد اعتقادی داشته باشد.

بله. کاملاً نظرم این است که دانشجو در فضای دانشگاه نه از نظر فنی و تکنیکی قوی می‌شود و نه از نظر اعتقادی. بلکه این بدنه استادهای انقلابی که قرار است در دانشگاه‌ها باشند باید به شدت با بدنه انقلابی که فرهیخته هستند و خودشان را قوی کرده‌اند در ارتباط باشند. یا حتی از نظر تجربی و کاری. اگر این دو با هم مرتبط نباشند یک چیزی ابتر می‌ماند. مثل اینکه یک کسی را در هفت سالگی به مدرسه می‌گذاری. اگر این بچه ارتباطش با خانواده و هیئت و… قطع شود حتماً یک آدم دیگر خواهد شد. پس اگر این بستر بیرونی نباشد، اتفاقی برای هنرجویان نمی‌افتد. اگر هم چیزی باشد چند سالی می‌آیند و بعد هم از دانشگاه منفک می‌شوند و به دنبال زندگی خودشان می‌روند. حالا ممکن است آدم متعادلی شده باشد و یا معتقد شده باشد.

ولی به هرحال در دانشگاه اتفاق ریشه‌ای و محکم نمی‌افتد. حتماً باید یک بدنه بیرونی وجود داشته باشد. کما اینکه در گذشته اینطور بود. مسجد و مدرسه و بازار. این‌ها دائماً با هم ارتباط داشته‌اند. بازاری در مدرسه شرکت می‌کرده و مکاسب می‌خوانده است. مدرسه در درون مسجد بوده است و مسجد محل یادگیری علوم مختلف بوده است. این ارتباط اگر نباشد راه به جایی نمی‌برد. مسجد به تنهایی کاری نمی‌کند. الآن نگاه کنید که چه ضعفی در حوزه هست. دلیلش چیست؟ دلیلش این است که یک دنیای جداگانه است برای خودش و فقط دارد فقه و اصول می‌خواند و در نهایت هم اندکی فلسفه. بقیه موارد کجا می‌رود؟ درحالیکه طلبه قدیم _مثل شیخ بهائی_ در همه زمینه‌ها فعالیت می‌کرده و با همه آدم‌ها ارتباط داشته است. با میرعماد قزوینی در ارتباط بوده، با رضا عباسی در ارتباط بوده، با فلان بنا در ارتباط بوده و با پادشاه هم رابطه داشته است. پس این رابطه باعث می‌شود که ان تشکیلات درست شکل بگیرد. نه مدرسه به تنهایی، مسجد به تنهایی و یا بازار به تنهایی.

 

روی عوامل بیرونی خیلی بحث نمی‌کنیم. چون هنوز به نظرم همان محیط‌هایی که باید بعنوان رابط دانشگاه و بیرون از آن باشند. دانشجو را به سمت و سوی درست ببرند هنوز تشکیل نشده است.

کلاً اعتقادی ندارم که ایجاد شود. من بیشتر به فضاهایی خصوصی اعتقاد دارم. فضاهای خصوصی که خود آدم‌های معتقد با دغدغه خودشان راه انداخته باشند و پای آن ایستاده باشند و در آن توفیقاتی کسب کرده باشند. این‌ها می‌توانند افراد را تربیت کنند. و اگر نه آن‌هایی که متصل به سیستم حکومتی هست، مشکلاتش را دیده‌ایم. اگر کسی هم به سراغ آن‌ها می‌رود وجه مادی‌اش بیشتر مطرح است. به نظرم آن‌هایی که جدی و واقعی کار می‌کنند، بیشتر فضاهای خودجوش است. جاهایی مثل هیأت و دفاتر هنری که در حوزه انقلاب اسلامی کار می‌کنند و نیرو پرورش می‌دهند. یا همین نهضت‌های مردمی که برای کارهای هنری شکل می‌گیرد. این‌ها می‌توانند بصورت جدی کمک کنند. البته به شرطی که خودشان از نظر فنی و کاری قوی باشند. دوستی داشتیم که پایان‌نامه کارشناسی‌اش را با پوستر کالاهای ضدصهیونیستی کار کرده بود. می‌گفت در جلسه دفاعم استاد به من گفت من از شماها متنفرم ولی اینقدر خوب کار کرده‌ای که نمی‌توانم یه تو ۲۰ ندهم! نیرو باید اینطوری باشد.

بسیار متشکریم از وقتی که گذاشتید.

به این مطلب امتیاز دهید:
12345 (رای دهید)
Loading...

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارد

مطلع شدن از

Top