رنگ كبود تعلق - در حکایت اختلاف ایدئولوژیک هنرمندان با حکومت و دولتمردان - رسانه انقلاب

رنگ کبود تعلق

در حکایت اختلاف ایدئولوژیک هنرمندان با حکومت و دولتمردان

نویسنده: منصور ايماني
شجریان--بشیلشباسلتلیایلا

رسانه انقلاب: موضوع این نوشته به نامه‌ای بر می‌گردد که جناب «شجریان» به آقای «ضرغامی» نوشته بود و از ایشان خواسته بود تا صدایش را من بعد، از رسانه ملی پخش نکنند. راجع به علت خواسته‌اش آورده بود که؛ «من با شنیدن صدای خودم از صداو سیما، خجالت زده می‌شوم و تنم می‌لرزد» و البته این درخواست را همزمان با BBC فارسی هم در میان گذاشته بود تا عالم و آدم بدانند. کاری که معمولاً سیاست بازان وطنی می‌کنند و بیانیه‌هایشان به مقامات جمهوری اسلامی را قبلاً برای سایت‌ها و شبکه‌های اجنبی می‌فرستند و منتظر سیگنال‌های بعدی می‌مانند. آن هم درست وقتی که ارباب BBC، در سال ۱۳۸۸ برطبل تقلب در انتخابات می‌کوبید تا اغتشاشگران را گرم کنند و براندازی نرم راه بیندازند. ضمناً آقای «شجریان» در مصاحبه با BBC گفته بود که؛ «مردم ایران- بخوانید ۴۰ میلیون رای دهنده- از نتیجه این انتخابات مات و مبهوت شده‌اند» و ضمناً در لابلای مصاحبه طوری وانمود کرده بود که بر این انتخابات اشکال وارد است. راجع به موضع سیاسی این خواننده علیه انتخابات چیزی نخواهم گفت؛ اما در قبال نامه‌اش به رئیس رسانه ملی چرا باید ناگفته‌های تلنبارشده را گفت. آخر ماجرای قهر و آشتی‌های این آوازخوان، کهنه‌تر از آن است که بخواهیم این سریال کشدار را تنها به خرداد ۱۳۸۸ ربط بدهیم.
اهل فن می‌دانند که این کهنه داستان، به بیش از دو دهه بر می‌گردد و انتخابات ۱۳۸۸ تنها مزید بر علت شده بود. راستش وقتی این نامه نومید کننده را سبک و سنگین می‌کردم، به یاد قضاوت‌های خودم طی این بیست و چند سال، درباره دعوای آقای «شجریان» با رسانه ملی و مهم‌تر از آن، با متولی موسیقی این مملکت افتادم و اینکه به واسطه نسبت پسرخاله‌گی‌ام با این هنر و به اتکاء برهانی که داشتم، غالباً حق را به این هنرمند داده بودم. برهان من تولید و پخش آثار سبک، استفاده از صداهای بی‌مایه با قیافه‌های آنچنانی و شعرهایی آنچنانی‌تر، توسط صدا و سیما و جاهای دیگر بود و نیز دخل و تصرف خود سرانه‌ای که گاه در بافت بعضی از آهنگ‌های آقای «شجریان» اتفاق می‌افتاد. گاهی که مسئول یا از اهل فن، کسی را می‌دیدم، سفره دل پردرد از اوضاع موسیقی‌ام را باز می‌کردم و می‌گفتم؛ برادرجان! این آقا استاد مسلم موسیقی است، حیف است که صدایش را اجنبی آن طرف آب بشنود، ولی ما که صاحب اصلی این صداییم، از آن محروم باشیم. آقاجان! توی این دعوا حق با اوست. تازه اگر ناز هم داشته باشد، به خاطر وضعیت نابسامان موسیقی و به دلیل یگانه بودن «شجریان» در این هنر، باید نازش را بکشیم. مگر ما از این ناز کشیدن‌ها در سایر رشته‌های هنری کم داریم؟ در رشته‌های ورزشی خصوصاً فوتبال الآن سالهاست که ناز چند تا از ما بهتران را می‌کشیم و تازه طلبکار هم تشریف دارند! البته قضاوتم، ضلع دیگری هم داشت که متوجه آقای «شجریان» بود. و الاّ بی‌انصافی بود اگر فقط قصور و تقصیر مسئولین را می‌دیدم و از کنار خطاهای ایشان می‌گذشتم. به عبارتی هر وقت خبردار می‌شدیم جناب «شجریان»، صدایش را برای ساکنین دیار غریبان سوغات برده و از بلاد حبیبان دریغ می‌کند، پیش خودم خطابش می‌کردم و می‌گفتم؛ مگر می‌شود بدلیل سوء تفاهم شما با چند مدیر یا کج سلیقه‌گی بعضی‌ها، برای صدایتان در ولایات غربت دنبال مشتری بگردید و این لطیفه خدادادی را با دلار و فرانک اجنبی معاوضه کنید!؟ مگر می‌شود با این بهانه‌ها، مردمان گوهرشناس این خاک را از سرمایه ملی خودشان محروم کنید؟ این تنها گلایه من نیست، یار غار خودتان – استاد «هوشنگ ابتهاج»- هم از دست شما و آن سر به غربت گذاشتن‌های پی در پی‌تان شاکی است. یاد آن غزلش نمی‌افتید که برایتان فرستاده بود؟

رفتی ای جان و ندانیم که جای تو کجاست
مرغ شبخوان کجایی و نوای تو کجاست
چه شد آن مهر و وفایی که من آموختمت
عهد ما با تو نه این بود، وفای تو کجاست
مردم دیده صاحب نظران جای تو بود
اینک ای جان! نگران باش که جای تو کجاست
چه پریشانم ازین فکر پریشان شب و روز
که شب و روز کجایی و کجای تو کجاست
هنر خویش به دنیا نفروشی زینهار
گوهری در همه عالم به بهای تو کجاست
چه کنی بندگی دولت دنیا، ای کاش
به خود آیی و ببینی که خدای تو کجاست
کوه ازین قصه پرغصه به فریاد آمد
آه و آه از دل سنگ تو، صدای تو کجاست
دل زغمهای گلو گیر گره درگره است
سایه! آن زمزمه گریه گشای تو کجاست

جناب «شجریان»! شما هرگز به گلایه‌های استاد سایه، جواب علنی ندادید، ما نشنیدیم. ولی به این پرسش‌ها چه؟ آیا پاسخ خواهید داد؟ آیا به جز شما بقیه هنرمندان شاخص این سرزمین، هیچ اختلاف نظری با مدیران حوزه هنر ندارند؟ یا از دست بعضی کج سلیقه‌ها شاکی نیستند؟ می‌دانید که جواب مثبت است، پس چرا این هنرمندان شاکی، گوهر هنرشان را از این آب و خاک دریغ نمی‌کنند و دم به ساعت، سر به ولایات غریب نمی‌گذارند؟ اگر داخل این خاک و این خانه، گلایه‌ای از کسی دارند، چرا سفره دلشان را پیش هر کس و ناکس، پیش BBC و اربابانشان پهن نمی‌کنند؟ این بنده خود دهه شصت، چند سالی با غزلسرای معاصر، استاد «شهریار» موانست داشتم و بارها دیده بودم که بعضی مدیران کج سلیقه، برای برنامه‌های دم دستی روزمره‌شان، به سراغ «شهریار» ملک سخن می‌رفتند و آن نازنین تقریباً نود ساله را، با همه کسالتش وارد همان برنامه‌های نازل می کردند. ولی مگر «شهریار» بزرگ، «شهریار» صبور و «شهریار» نجیب با دیدن این بی‌ذوقی‌ها، دل از مردم و نظام مقدس‌شان برمی‌داشت؟ «شهریار» نجیب مگر گوهر شعرش را، به مکاره بازار بیگانه می‌برد و فریاد هل من مزید سر می‌داد و آن را به دلارهای اجنبی می‌فروخت؟ هیهات من الذله، مرحوم «حمید سبزواری»، «مهرداد اوستا»، «سپیده کاشانی»، «سیدحسن حسینی» هم همین طور. «سید شهیدان آل قلم آوینی» و مرحوم «رسول ملاقلی پور» را هیچ می‌شناسید که چه اندازه از دست مدیران و کارگزاران هنر و فرهنگ شکایت داشتند؟ مگر سالی چند بار چمدانشان را می‌بستند و راهی فرنگ می‌شدند؟ «قیصر» را که باید شنیده باشید. منظورم دکتر «قیصرامین پور» است؟ خدا می‌داند چه شکایت‌ها که از دست بعضی آدم‌ها و سیاست‌ها نداشت. ولی مگر «قیصر» می‌توانست به بهانه این شکایت‌ها، روی از مردم و نظام‌شان که ثمره خون شهیدان این خاک بود، بگرداند؟ «قیصر» خاک پای مردم بود و شعرش راوی مرام شهیدانشان بود و به همین خاطر، بزرگ بود و البته زیربار تعلق هنرش هم نبود و منتی بر سر مردم نداشت.
آقای «شجریان»! بگذارید برایتان از زنده‌ها مثال بزنم. آیا تا حال به خودتان زحمت داده‌اید که سری به «طالب زاده»، «حاتمی کیا» و «پرستویی» بزنید؟ آیا هیچ می‌دانید که اینها دلشان از دست آدم‌های نپخته‌ای مثل من خون است؟ آیا باور می‌کنید که همین خون به دل‌ها حاضرند آخرین قطره خون‌شان را، خرج همین آب و خاک کنند و جواب تلفن‌های BBC را ندهند؟ اگر قرار باشد اینها با یک گلایه یا یک اختلاف نظر، دوربین و کتاب و قلم و دفترشان را بردارند و به سودای دلار، سرسفره فرنگ بنشینند، دیگر چه کسی می‌ماند تا سینه‌اش را سپر بلای بیگانه کند و دم از هویت ملک «فردوسی» بزند. مگر برای این نازنینان پشت کردن به سرزمین سعدی یا بریدن از میراث فارابی و نغمه‌های «عبدالقادر مراغی» کار مشکل و محالی است؟ اینها هنر ماندگارشان این است که از هنر فاخرشان هم رنگ تعلق نمی‌پذیرند و اگر تعلقی دارند، به مرام و مردم گوهرشناس همین سرزمین دارند. این البته از توفیق و لطف الهی و هم از هوشیاری آنان است که به هوس دانه، پا روی دام بیگانه نمی‌گذارند. بگذارید حکایتی از خودم بگویم؛ اوائل انقلاب، فتنه گروهک‌ها یادتان هست؟ در ولایتِ ما، از قماش مثلاً فدایی خلق و مجاهد خلق خیلی بودند و جوان‌های زیادی را هلاک کردند. از جمع همکلاسی و همسایه و فامیل و آشنای ما هم، چند تا قربانی گرفتند. الان من و رفیق چهل ساله‌ای که در کنار هم با آن گروه‌های کذایی ماجراها داشتیم، هر وقت که صحبت آن سال‌ها پیش می‌آید، به هم می‌گوییم: «خدا رحم کرد که ما گرفتار آن فتنه نشدیم و الاّ مگر امکان این نبود که ما هم، یا فدایی خلق می‌شدیم یا مجاهد خلق؟» و بعد به خودمان جواب می‌دهیم: «چرا، امکان بدتر از آن هم بود. ولی لطف خدا بود و البته مختصری هم هوشیاری خودمان که به دامشان نیفتادیم» امروز این توفیق و لطف الهی را برای هنرمندان وطنم آرزو می‌کنم و کلام آخر را به خواجه می‌سپارم تا او بگوید و ما به گوش دل بشنویم.

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد، آزادست

هم چنین بخوانید:
کدام موسیقی؟ کدام شجریان؟

ربنای مردم

به این مطلب امتیاز دهید:
12345 (رای دهید)
Loading...

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارد

مطلع شدن از

Top