شاهنامه و ایده پهلوانی،الگوی ایده آل جنگ ایرانی-نشست تاملاتی درباب اجتماعیات جنگ-رسانه انقلاب

ایران، میانجی تحقق فرهنگ جهانی

سخنرانی سید حسین شهرستانی در نشست تاملاتی در باب اجتماعیات جنگ

شاهنامه - ایران - سید حسین شهرستانی

اشاره: نشست «تاملاتی در باب اجتماعیات جنگ» با حضور دکتر منوچهر آشتیانی، سید حسین شهرستانی و مصطفی نصیری، یک‌شنبه ۳۰ مهر ۹۶ در دانشگاه علوم اجتماعی تهران برگزار شد. آنچه در ادامه می‌آید سخنرانی سید حسین شهرستانی (جامعه شناس) در این نشست است.

ایدۀ ایران، ایدۀ حقیقت است

جنگ و نهاد جنگ در فرهنگ ایرانی، جنگ قومی نیست. چنانچه ایران اساساً یک ایده قومی نیست. ایده ایران در بنیاد خودش، نه ایده‌ای قومی است و نه ناسیونالیستی به معنی مدرن کلمه. ایرانی که مورد ستایش بزرگان خرد ایران و در شاهنامه مورد حمیت قهرمانان داستان قرار دارد، نماینده حقیقت در کلیت و وحدت‌اش است. در توضیح باید به مساله فلسفی نظم و تضاد یا وحدت و کثرت یا جمعیت و پریشانی که در فرهنگ ما عمیقا بدان توجه شده بازگردیم:
آغاز داستان پادشاهی کیومرث است. او شاه ایران نیست. شاه جهان و نخستین انسان است. شاهان بزرگ شاهنامه تا قبل از تقسیم زمین شاه جهان‌اند و مساله جهان، حقیقت و مردم در کار است. جهان یکپارچه و به تعبیر قرآن: امت واحده؛ کان الناس امه واحده

 

ایران به مثابۀ میانگی یا امت وسط

طرح ایران به مثابۀ «مرز» در برهه‌ای از بحران در تاریخ ظاهر می‌شود که لحظۀ تقسیم زمین میان فرزندان فریدون است. که در آن غرب و شرق به سلم و تور و سرزمین میانی یعنی ایران به عنوان پایتخت این سه قلمرو به فرزند برگزیده «ایرج» سپرده می‌شود. پس ایدۀ ایران ابتدائاً ایدۀ وحدت پیش از این کثرت و تقسیم است و ثانیاً ایدۀ قلمرو میانی و میانجی میان خاور و باختر. پس از مسیر ایران است که شرق و غرب معنی می‌یابند و می‌توانند به صلح برسند. پس مسالۀ ایران همزمان یک «مسالۀ ملی» و «مسالۀ جهانی» است و پهلوانانی چون رستم و زال و پادشاهان بزرگ در شاهنامه پروایشان نه پروای سرزمینی صرف، که پروای حقیقت است.

 

دو جهت جنگ: گسیختگی یا بازسازی وحدت

لذا جنگ دو جهت پیدا می‌کند؛ توضیح آنکه جنگ زمانی وقوع می‌یابد که وحدت و همزیستی جهانی برهم می‌خورد و تثلیث شرق و غرب و ملت میانی یا به تعبیر قرآن «امت وسط» برقرار می‌شود. پس معنا و جهت اولی جنگ، از هم گسیختگی وحدت آغازین است. اما جهت دیگر جنگ همانا نبرد برای بازگرداندن وحدت و دفاع از حقیقت در کلیت آن است. اینجا پهلوانان ایران وارد صحنۀ جنگ می‌شوند. پس جهت اهریمنی جنگ، طلب گسیختگی و تضاد است و جهت مینوی و مقدس جنگ ستیز برای بازگرداندن وحدت.

در فرهنگهایی که بنیادشان بر خون و عصبیت قومی است دو جهت کارزار بر مبنای «ما» و «قوم بیگانه» استوار می‌گردد. اما در فرهنگ ایرانی اقوام بیگانه به عنوان عرب و یونانی و تورانی و… اساس مواجهه و تقابل نیستند. لذا در شاهنامه کیکاوس که جهانجوی و جنگ طلب است به رغم آنکه شاه ایران است اما مورد مذمت پهلوانان واقع می‌شود چراکه کردار او در راستای برهم خوردن وحدت است و نتیجتا فره ایزدی از او دور می‌شود. از آن سو شخصیت رستم به عنوان جهان پهلوان و پاسدار مرز ایران، از یکسو از نژاد ضحاک بوده و مادرش به سرزمین توران تعلق دارد. در درون شخصیت رستم، جهان به وحدت می‌رسد و ضحاک و فریدون سازش می‌کنند.

 

نقد «اندیشه ایرانشهری طباطبایی»: ایران در امت اسلامی مشارکت دارد

لذا مسالۀ ایران، تاسیس یک دولت ملی در تقابل و رقابت با دولتهای ملی منطقه ای یا جهانی نیست. مساله طرحی از سیاست برای نظام جهانی و پروای حقیقت در تمامیت آن است. در این مسیر فرهنگ ایرانی در فرهنگ جهانی و مشخصا در امت اسلامی مشارکت داشته و دارد. این را به عنوان وجهۀ نقدی به آراء آقای دکتر طباطبایی ذیل مفهوم «اندیشۀ ایرانشهری» عرض می‌کنم که فرهنگ ایرانی را «بیرون از» امت اسلامی قلمداد می‌کنند. جدا کردن فرهنگ ایرانی از تمدن اسلامی اتفاقاً نشانۀ نشناختن قابلیتهای عظیم فرهنگ ایرانی است. ایرانیان، فرهنگ و تمدن اسلامی را فریب ندادند به این ترتیب که در لوای تصوف یا شکلی از تشیع به نحو ریاکارانه ای هویت خودشان را با گرایش شعوبی حفظ کنند.

 

ایران به تاویل و جان اسلام ایمان آورد

ایرانیان حقیقتا مسلم شدند و به حقیقت و تاویل و جان اسلام روی آوردند و جنایات و تعصب قومی اعراب آنها را به موضع مقابله به مثل درنیانداخت. ایرانیان با دل و جانشان با رسول الله به عنوان حقیقتی فراسوی قومیتها و مرزها نیایش کردند:

ای مدنی برقع و مکی نقاب

سایه نشین چند بود آفتاب

یعنی آن حقیقت مستور در پس برقع مکی و مدنی که خود مکی و مدنی و عرب و عجم نیست.

و نیز عنصر مهم فرهنگ ایرانی که فتوت و پهلوانی است را در قامت امیرالمومنین می‌بینند. و این تقارن را مولوی چنین می‌نماید: شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.

حتی اسکندر که به ایران می‌تازد و هخامنشیان را سرنگون می‌کند، در متون ایرانی به یک شاه ایرانی بدل می‌شود و از آن مهمتر ایرانیان، میانجی انتقال فلسفۀ یونانی به درون فرهنگ اسلامی اند و تضاد تاریخی آنها با یونانیان مانع این دادوستد نیست. لب این سخن را سهروردی در مقدمه حکمه الاشراق به تصریح بیان می‌کند. در آنجا که سه مسیر عمدۀ مبادی حکمت و سلسلۀ حکما را بیان کرده و حکمت راستین را نقطۀ ملاقات این سه می‌شمارد. سلسلۀ حکمای یونانی، حکمای خسروانی و ایرانی و سلسلۀ نبوت و شریعت. حکمت حقیقی در رسیدن به کانون وحدت بخش این سه مبدا اصلی تحقق می‌یابد و این طرحی است که در طول تاریخ ما دنبال شده و در مسیر این تلاش تمدن اسلامی رونق یافته و بزرگان فرهنگ و هنر و ادب و سیاست و علم و شریعت در بلاد اسلامی ظاهر شدند و ما به تدریج از دورانی که اعراب به ایرانیان به چشم بیگانه و ایرانیها به اعراب به چشم مهاجم می‌نگریستند عبور کردیم.

آقای طباطبایی گویی مباحثات پردامنۀ سدۀ اخیر را از بهار و فروغی و فروزانفر و زرین کوب و اسلامی ندوشن و کربن و نصر و فردید و مطهری و داوری و… را نادیده گرفته و از نو بحثی که پیچیدگیهایش به تدریج آشکار شده را ساده سازی می‌کنند.

 

تقابل «رزم» و «بزم» در شاهنامه فردوسی و خرد ایرانی

کل شاهنامه حول دوگانۀ رزم و بزم می‌گردد که دو وجه اساسی حیات انسانی است: عیش و عشرت و زندگی در برابر جنگ و دلاوری و مرگ. رزم وجه مردانۀ فرهنگ و بزم وجه زنانۀ آن است و زندگی به معنی اعم واجد هر دو وجه است و شاهنامه که کتاب زندگی است، صرفا کتاب رزم و حماسه نیست. کتاب سیاست، خرد، معاشرت، نیایش، بزم و… است. پس خرد ایرانی آمیزه ای است از بزم و رزم یا تغزل و حماسه یا زندگی و مرگ یا زنانگی و مردانگی. چنانچه در نام «کیومرث» این دو وجه مستور است. بخش اول این نام از ریشۀ «گی» یا زی به معنی زایایی و زندگی و بخش دوم از ریشۀ «مرت» به معنی میرایی و مرگ ماخوذ است. و قهرمانان شاهنامه همگی در هر دو صحنۀ رزم و بزم درخشان اند. چنانچه مثلا سام خطاب به منوچهر می‌گوید:

به رزم اندرون شیر پاینده‌ای

به بزم اندرون شید تابنده‌ای

 

کنداوری: جمع پهلوانی و خردمندی

ما در شاهنامه در کنار حماسه تغزل داریم چون داستان زال و رودابه و بیژن و منیژه. و البته از همین مبنا ادبیات بزمی و تغزلی ما در دوۀ سبک عراقی شکل می‌گیرد. اما در غزل سبک عراقی نیز چهرۀ حماسی خرد ایرانی حفظ می‌شود. پس رزم در شاهنامه با بزم آمیخته و برای زندگی است. چنانچه گفتیم جهت جنگ بازگرداندن نظم و وحدت است. این امر در برابر ایدۀ «تورانی» در شاهنامه است که در آن پرخاشجویی و جنگ طلبی وصف ذاتی و ماهیت فرهنگ است. همان نژاد زرد که واجد فرهنگ مردانه و مهاجم و جنگبنیاد و بی توجه به ثبات و ادارۀ سرزمین است و مبتنی بر عصبیت خونی و بادیه نشینی است. از آن سو فرهنگ غربی و به تعبیر شاهنامه رومی است که بر فریب و سیاست ورزی و ثبات و ایدۀ نظم (کاسموس) بنا شده است. در این میان فرهنگ ایرانی آمیزۀ رزم و بزم و جمع دلیری و خرد است. امری که در واژۀ کهن «کنداوری» نهفته است: کنداور همزمان معنی پهلوان و خردمند را حمل می‌کند.

لذا جنگ در ایران اتفاقا «چهرۀ زنانه دارد» و از آن سو بزم روی مردانه دارد. شاهنامه صحنۀ جنگ را غزلواره وصف میکند و غزلسرایان ما بزم را مردانه می‌سرایند: شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش…

 

پهلوان، کارگزار جنگ نیست

نکتۀ مهم دیگر آن است که شخصیت پهلوان به عنوان بناکنندۀ جنگ در فرهنگ ایرانی، صرفا جنگجو یا «کارگزار جنگ» نیست. پهلوان با گماشته و بادیگارد نسبتی ندارد. لذا نهاد جنگ در فرهنگ ایرانی مثل ارتش مدرن یا گروههای گماشته در فرهنگهای سنتی که فقط برای جنگ ساخته شده اند نیست. پهلوان ایرانی با معنی می‌جنگد و به جنگ معنی می‌دهد و لذا نسبت به سیاست و فرهنگ بی تفاوت نیست. پس فرایند ارتش سازی مدرن که نهاد نظامی را به بروکراسی جنگ یا «ماشین جنگی» بدل می‌کند در ایران موفق نبوده و نیست.

 

سپاه پاسداران، نماد «ایدۀ ایرانی جنگ»

ایدۀ ایرانی جنگ، بنیاد تاسیس سپاه پاسداران است و سپاه ایدۀ ایرانی جنگ را نمایندگی می‌کند. پهلوان در مورد جنگ و درباره زندگی و سیاست موضعی دارد و لذا این گفتار که «نظامیان در سیاست دخالت نکنند» را باید به درستی فهمید. پهلوان نمی‌تواند به آرایش شهر بی تفاوت باشد و البته شهر هم با او رویارو می‌شود. از این بالاتر آنکه فتوت و پهلوانی از مرزها به درون شهرها کشیده شده و اساس هویتمندی شهری می‌گردد. به نحوی که همۀ طبقات و اصناف شهری فتوت نامۀ ویژۀ خود را می‌نویسند.

 

نتیجه گیری:

ایران، میانجی تحقق فرهنگ جهانی

ایران همواره میانجی تشکیل فرهنگ جهانی بوده است. فرهنگ جهانی از مسیر ایران است که خودش را می‌شناسد. فرهنگ یونانی علاوه بر دورۀ اسلامی، در دوران اسکندر نیز از مسیر ایران وارد فرهنگ جهانی می‌شود. علاوه بر این فرهنگ شرقی و هندویی نیز از مسیر تصوف ایرانی و مانوی گری جهانی می‌گردند.

 

ایرانیت: در کشاکش مرزمندی و بی مرزی

در ضمن ایرانیان همواره درگیر مسالۀ مرزمندی و تاسیس دولت ملی و حراست از آن از سویی و بی مرزی و مشارکت در نظام جهانی بوده اند و هر بار که از یک سوی بام درافتاده ایم دچار انحطاط شده ایم. زمانی که درون لاک مرز قومی خود خزیدیم و با اقوام پیرامون رسم بیگانگی نهادیم دچار بحران شدیم. ما نباید برچسب «صفوی» و مجوسی را که بلوک عربی در جهان اسلام به ما می‌زند و بدین ترتیب طالب اخراج ما از امت اسلامی است، خود بپذیریم و به آن دامن بزنیم. و از آن سو هر گاه در فرهنگ جهانی و بیگانه به نحوی ادغام شویم که مرز ملی به کلی از دست برود نیز در بحران فرو می‌رویم.

پایگاه مشارکت ما در فرهنگ جهانی، هویت ملی است. در دوران معاصر روشنفکران جهان وطن و به تعبیر درست بی وطن و به ویژه چپها ما را از خاک و ریشه و تبار و مرزمان بریدند و ناسزاهای شاملو به فردوسی مثلا در همین راستا قابل فهم است. همچنین جریانهای اسلامی بنیادگرا نیز همین بی وطنی را دامن زده اند و در وجهی از شخصیت دکتر شریعتی این دو با هم تالیف یافته اند. بنا بر این هویت ما در کشاکش میان مرزمندی و بی مرزی شکل می‌گیرد و شهریاران و پهلوانان بزرگ شاهنامه از سویی پاسدار مرز ایران و از سوی دیگر منادی حقیقت بوده اند.

به این مطلب امتیاز دهید:
12345 (رای دهید)
Loading...

همچنین بخوانید:

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارد

مطلع شدن از

Top