تبارشناسی دو جریان اصلی رئالیسم و مدرنیسم در سینما - رسانه انقلاب

سینمای ایران، مانده در مسیر رئالیسم و مدرنسیم

تبارشناسی دو جریان اصلی رئالیسم و مدرنیسم در سینما

نویسنده: محمدرضا غلامی
سینما - رئالبسم - مدرنیسم

مجادله اصلی در هنر – که همچنان ادامه دارد- بر سر دو جریان اصلی رئالیسم و مدرنیسم است. هر دو جریان برخلاف ادعای پیشرو و ضد سرمایه‌داری بودن خود، در طول تاریخ توسط نظام تمام عیار و انحصارطلب سرمایه‌داری مصادره شدند و کارکردی در جهت بازتولید آن را پیدا کردند .

جریان‌های مدرن، برای مثال در نقاشی با سبک‌های اکسپرسیونیسم و سورئالیسم و کوبیسم و … شکل می‌گیرد. این ویژگی‌ها را می‌توان در هنر تئاتر و سینما در شکل‌های تدوین استعاری آیزنشتاین و تئاتر اپیک برشت مشاهده کرد. مونتاژ و تکه‌تکه بودن و انتزاع با نیت بیگانه‌سازی و آشنایی‌زدایی در هنر و رسانه و نیز ایجاد هنری مردمی و انقلابی که به تغییرات اجتماعی بیانجامد.

این همان زیبایی شناسی بنیامین و برشت است که می‌خواهد همزمان لذت و سرگرمی را با آموزش و علم برای مخاطب یکی کند و هنر تنها جنبه صرف لذت یا سرگرمی و یا صرفا آموزشی نداشته باشد و به شکل عملی، مسئله شناخت و یادگیری تجربه شود و در عین حال توام با لذت هم باشد. مسئله یادگیری مخاطب و ارزش نهادن به هنرهای مردمی در ادامه به دلیل گسترش و تکنولوژیک شدن نظام مصرفی و مصادره‌گر سرمایه‌داری، جنبه‌های انتقادی خود را از دست می‌دهد و به شکل متناقضی اصلی‌ترین تجلی خود را در سینمای هالیوود می‌یابد.

کات‌های تند، قهرمان‌سازی، سیالیت دوربین روی دست، تکه‌تکه کردن عمل نمایشی به قطعات زمانی یک یا دو دقیقه‌ای، سرگرم کنندگی و مخاطب محور بودن و مضامینی که تبلیغات جامعه سرمایه‌داری است، شکل عقیم شده همان تئوری مونتاژ آیزنشتاینی و برشتی و نگاه آنها به زیبایی شناسی و سیاست است که در هنر و سبک‌های مدرن علیه رئالیسم شکل گرفته بود. ( درهنر تئاتر نیز برای مثال در ایران، تکنیک های برشتی مثل فاصله‌گذاری، تبدیل به یک مد شده و حالت تزئینی با ادعای مدرن بودن پیدا کرده است و نیزخبری از سویه‌های انتقادی و اهداف سیاسی و زیبایی شناسی آن نیست).

از طرفی جریان رئالیسمی وجود داشت که لوکاچ میان سال – که به شدت هگلی و حزبی شده بود – از آن دفاع می کرد و آن همان رئالیسم انتقادی یا سوسیالیستی بود. از ویژگی‌های این جریان، وفاداری به واقعیت دوری از انتزاع (برخلاف جریان مدرن) و نشان دادن نظم و تمامیت سرمایه‌داری و ساخت شخصیت‌هایی پیامبرگونه برای سردمداری جریان سوسیالیسم در آینده بود که الگوی اصلی خود را در رمان و آثار ماکسیم گورکی، توماس مان و رومن رولان می‌دید.

الگوی رئالیسم لوکاچی، ادبیات کلاسیک و ساخت جهانی واقعی در اثر هنری همانند واقعیت بیرون بود. برای آنکه از ذهن‌گرایی دور شود و مخاطب عام بتواند با آن ارتباط برقرار کند. این ویژگی ها را می‌توان بعدها برای مثال در هنر سینما و تئوری‌های آندره بازن، درباره سینمای رئالیستی و مولف و مستندگونه دید. در این سینما همانند تئوری رمان لوکاچ، جنبه مستندگونه و نزدیک شدن به واقعیت مطرح بود. ایجاد ریتمی کند و دوربین ثابت برای این که به صحنه اجازه داده شود تا خود را نمایش دهد.

بنابراین دیگر در آن ، از کات‌های تند و دوربین روی دست و ریتم تند فیلم‌های هالیوودی خبری نیست. این فرم که اکثرا درسینمای اروپا و ژاپن یافت می‌شود، شکل عقیم شده رئالیسم لوکاچی است که قصد آن داشت با تعدادی حداکثری مردم ارتباط برقرارکند و از راه هنر و زیبایی به آگاهی مخاطب بیافزاید و مردم را به کنش انقلابی تشویق کند؛ اما بعدها تبدیل به رئالیسمی می‌شود که اصلا مخاطب عام ندارد و مسئله شناخت واقعیت برای تغییر وضع موجود هم از آن گرفته شده است. به همین دلیل تنها تبدیل به یک جریان برند و جا افتاده‌ای با نام «سینمای هنری وجشنواره‌ای» شده است که دغدغه مخاطبان توده را ندارد. رد این سینما را می‌توان در اکثر فیلم‌های جشنواره کن ، برلین و ونیز مشاهده کرد.

مجادله این دو جریان در ایران در نهایت تبدیل به سه دسته شده است:

۱- سینمای تجاری مقلد ازسینمای هالیوود با مضامین سخیف شبیه به فیلم فارسی قبل از انقلاب که تنها به جنبه‌های سرگرمی -به هرقیمتی- تاکید دارد. با هدفی معطوف به گیشه که شامل سینماهای خانگی و اکثر فیلم‌های به اصطلاح عاشقانه یا کمدی می شود

۲- سینمای اصطلاحا هنری و تجربی به تقلید از سینمای اروپا که اکثرا مستند گونه و رئالیستی است و شامل سینمای هنر و تجربه می‌شود و مخاطب خاص و کمی دارد.

۳- سینمای بدنه که اصطلاحا هم هنری و انتقادی و هم سرگم کننده و مخاطب ساز است و هم گیشه را دارد. سردمدارن این سینما همان جریان رئالیسم انتقادی در سینمای ایران، (برای مثال سینمای اصغرفرهادی و …) هستند. این سینما از ترکیب مورد یک و دو حاصل شده است. اگر مورد یک، شکل عقیم شده جریان مدرن در هنر است و مورد دو، شکل عقیم شده رئالیسم و مورد سه، یعنی سینمای بدنه، ترکیبی عقیم شده از این دوست و توانسته المان‌های هر دو را در خود جمع کند.

این سینما موفق شده است با ایجاد چنین ترکیبی، شکل عقیم شده رئالیسم و مدرنیسم را پنهان کند و نیز هر دو ویژگی عقیم شده امروزی آنها – یعنی سرگرم کنندگی هالیوودی و رئالیسم جشنواره‌ای اروپایی- را ترکیب کند و در این کارهم موفق بوده است؛ اما در عین مقبولیتی که دارد، آیا توانسته رسالت نگاه این دو جریانرا  در این ترکیب جدید ارائه دهد!؟ یعنی همان آگاهی بخشی به مخاطب برای تغییر واقعیت موجود و ضدسرمایه‌داری بودن؟

به این مطلب امتیاز دهید:
12345
Loading...

همچنین بخوانید:

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارد

مطلع شدن از

Top