«دن کیشوت» در ابینگ، میزوری-نقد فیلم سه بیلبورد بیرون از ابینگ، میزوری-رسانه انقلاب

«دن کیشوت» در ابینگ، میزوری

نقد فیلم سه بیلبورد بیرون از ابینگ، میزوری

نقد فیلم سه بیلبورد بیرون از ابینگ، میزوری

رسانه انقلاب: اگر بپذیریم که فیلم خوب فیلمی است که فرم یا تکنیک به همراه محتوا و مضمون فیلم همراهی داشته باشد احتمال قوی فیلم «سه بیلبورد بیرون از ابینگ، میزوری» بنظر فیلم خوبی است و از قدرت سینمایی لازم برخوردار است.

فیلم سه بیلبورد از سویی به زندگی و فلسفه آن که در اوج مسخرگی است می‌خندد و در عین حال آن را دوست دارد. همه چی در یک آشوب احمقانه قرار گرفته است و هر کس به نوبه خود به این دیگ آش چیزی اضافه می‌کند و هم می‌زند. از سویی زندگی مردم شهر کوچک فیلم بسیار تلخ و افسرده است و تقریبا هیچ یک از کاراکترها از زندگی خوشی برخوردار نیستند. اما در عین حال زخم‌های به جا مانده از مشکلات، بیماری‌ها و غم و غصه‌ها را تحمل می‌کنند و بر این فلاکت زدگی می‌خندند. موسیقی شاد و سرخوش فیلم که بیشتر سکانس‌ها حتی دعواها را پوشش می‌دهد دقیقا حکم یک اپرا را پیدا می‌کند که داستانی مانند «دن کیشوت» را اجرا می‌کند.

دن کیشوتی که یک زن است و برای به دستگیری هیولاهای متجاوز شهرش به بیلبوردها حمله می‌کند همانطور که دن کیشوت به آسیاب بادی حمله کرد.

داستان ماجرای زنی است به نام ویلدرد که دختر جوانش سال پیش توسط عده‌ای مورد تجاوز قرار گرفته و بعد هم سوزانده شده است. ویلدرد بعد از یکسال و اینکه هنوز عاملان قتل دخترش را پلیس دستگیر نکرده‌ است سخت عصبی است؛ تصمیم می‌گیرد تا جملاتی کنایه آمیز به پلیس را روی سه تابلوی بیلورد در بیرون از شهر نصب کند تا بلکه آنان را با این کار مجاب کند که بیشتر برای پیدا کردن قتل دخترش تلاش کنند. فرمانده پلیس نیز که روزهای پایان زندگی‌اش را بدلیل سرطان سپری می‌کند به خاطر این آبروریزی بیشتر از درون خورد می‌شود و تصمیم می‌گیرد تا زندگی چندروزه‌اش را پایان دهد. اما او نامه‌هایی سه گانه برای ویلدرد، همسرش و مامور پلیس که از دوستان نزدیکش است می‌نویسد و در آنجا فداکاری و عطوفت‌هایی که انجام داده است و آنان از آن بی‌خبراند را توضیح می‌دهد.

سرانجام بعد از گذشت اتفاقات متفاوتی یکی از ماموران پلیس به طور تصادفی متوجه می‌شود افرادی در کافه درباره تجاوز و قتل دختری حرف می‌زنند. وی به آن‌ها مشکوک شده و در زد و خورد با کندن مقداری از پوست روی صورت مظنون آن را برای آزمایش DNA می‌برد. اما در کمال ناباوری مظنون در زمان قتل در بیرون از آمریکا بوده است.

مامور به همراه زن اما باز تصمیم می‌گیرند برای قتل یک متجاوز –هرکس که می‌خواهد باشد- اقدام کنند هرچند که کمی هم دودل هستند! این قصه شاید طولانی و خسته کننده باشد اما روایتی است از زندگی مردم؛ این مردم یا اهل آمریکا هستند یا اهل هرجای دیگر دنیا ولی داستان زندگی امروز مردم جهان است. البته به زعم کارگردان.

حال این داستان و مضمون با فرمی که ساخته شده است به خوبی بایکدیگر عجین‌اند. نهیلیسم مثبت به معنای پوچی، ضجر و خستگی که برای عشق آن را تحمل می‌کنیم. نهیلیسمی که امروز آن را خیلی‌ها تجربه می‌کنند.  نهیلیسمی که سیزیف حتی آنرا می‌پذیرد. هر روز سنگی را به بالای کوه المپ می‌برد و از آنجا به پایین پرتاب می‌شود و باز این کار را تکرار می‌کند تا آخر دنیا. اما با تمام این اوصاف وی زندگی و خوشی را در همین کار در کنار کانی‌ها و سنگ‌های روی دامنه کوه لمس می‌کند و راضی است به این روزمرگی و بی‌سرانجامی.

فضای کوچک شهر به عمد برای این فیلم انتخاب شده است تا کوچک بودن دنیا و جهانی که در آن می‌زییم را نشان دهد. لوکیشنی برای اینکه به ما بگوید زندگی به همین کوچی است. به کوچکی کوتوله‌ای که در شهر هیچ کوتوله دیگری در آنجا نیست تا با وی زندگی کند و همین باعث تنهایی وی می‌شود.

ژانر فیلم طنز نیست ولی خالی از نخ‌های طنز و شوخی نیست و ضرورت قرار دادنش در فیلم هم بدین علت نیست که بخواهد کمی فضا را شاد و مفرح کند بلکه علت اصلی این است که به ما بگوید زندگی همین تلخند ابلهانه است که باید آن را دوست داشت. زندگی و مرگ هر دو تلخ است اما زندگی از آن تلخ‌تر از طرفی باید آن را قبول کرد و متعهد بود و از سوی دیگر رنج آن گاهی به حدی است که ادامه دادن آن منجر به رنج دیگران و عزیزان ما می‌شود.

ما اگر متعهد به پذیرش ملاک چیستی فیلم خوب –همراهی و تلفیق فرم و محتوا- باشیم ناچاریم قبول کنیم که سه بیلبورد و حتی بسیاری از فیلم‌های دیگر داخلی و خارجی هم عالی است ولی ما مجبور به پذیرش این ملاک نیستیم و اساس چیز دیگری است. اساس این است که ملاک هنر حقیقی که سینما نیز یکی از انواع، آخرین شیوه و صورت پدیدار آن است، عبارت است از تلفیق فرم با زیبایی‌ها و روشنی‌ها. آری زندگی تلخی و مصایب بسیار دارد اما اگر غایت آن رضا و خشنودی و سعادت باشد رنج قابل تحمل نمی‌شود بلکه دریایی می‌شود که ساحل دارد. اینکه هنر امروز تلاش دارد تا نگاه فلسفه زده و پوچ خود را با ژانر و فضای اکشن و کمدی ترکیب کند بیشتر برای قابل قبول کردن پیام خود است حتی توسط خود نویسنده و کارگردان. چون چاقو هرچیز را ببرد دسته خویش را نمی‌برد.

در هر حال فیلم سه بیلبورد از سوژه قوی و پرداخت نسبتا خوبی برخوردار است که الکن باقی می‌ماند. ولی در بیان و تصویر زندگی نکبت امروزین یک عده آمریکایی در به در که در فیلم‌های دیگر «مارتین مک دونا» نیز به تصویر کشیده می‌شده است مانند «در بروژ» و «۷ روانی» موفق است. و مگر غیر از این است که هنر آمریکایی باید چنین باشد؟

احتمال برنده شدن این فیلم در بخش بازیگر زن اسکار نزدیک به صد درصد است و در بخش بهترین فیلم هفتاد درصد.

به این مطلب امتیاز دهید:
12345 (رای دهید)
Loading...

همچنین بخوانید:

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارد

مطلع شدن از

Top