وقتی دواعش به هالیوود می‌روند!-نقدی بر فیلم به وقت شام-رسانه انقلاب

وقتی دواعش به هالیوود می‌روند!

نقدی بر فیلم به وقت شام

نویسنده: مریم بصیری
نقدی بر فیلم به وقت شام داعش

در دنیایی که همه هنرمند هستند و به خود اجازه می‌دهند در مورد هر موضوعی نقد و نظر داشته باشند و به همدیگر بتازند، «به وقت شام» همان‌قدر شعاری و تصنعی است که نقد و نظرهای برخی از موافقان و مخالفان. گویا ارزش‌گذاری فیلم فقط منحصر به چگونگی عقاید سیاسی و اعتقادی بینندگان شده است و هر کسی بنا به جهان‌بینی خود این فیلم را به اوج می‌برد و یا آن را بر زمین می‌کوبد. گویا هیچ ملاک و معیاری برای سنجیدن خوب و بد وجود ندارد و تنها همان سلایق شخصی و نگاه تک‌بُعدی معیار قضاوت است.

همان‌قدر که همه فیلم‌ها از لحاظ تولید، کستینگ بازیگران، فیلم‌نامه، دکوپاژ، تدوین، جلوه‌های ویژه، جلوه‌های میدانی، موسیقی، گریم و… اشکال دارند، «به وقت شام» هم خالی از اشکال نیست. اما این که تمام محاسن و معایب کار نادیده گرفته شود و فیلمی تخیلی، کمدی، کاریکاتور و یا برعکس یک حماسه جهانی هم معرفی شود، نیست.

فیلم‌های حاتمی‌کیا همه یک صحنه زنده جنگ هستند حتی اگر به ظاهر خبری از جنگ در فیلم نباشد. حاتمی‌کیا اگر به تعبیر برخی غر بزند و یا از خودراضی باشد، کم نیستند خیل فیلم‌سازانی که بیش‌تر غر می‌زنند و خودراضی‌تر هستند! «به وقت شام» به تصور برخی گزارش مستند یا شعار تبلیغاتی و یا کتاب تحقیقات درباره داعش نیست، بلکه فیلمی است مثل همه فیلم‌ها با ضعف‌ها و قوت‌های بسیار.

«به وقت شام» شعاری است و شعاری نیست. شعاری است چون دنیا و دیدگاه فیلم‌ساز در همه فیلم‌هایش همین است. همان‌طور که دیگر فیلم‌سازان کشور درگیر درام‌های عاشقانه، کمدی‌های گاه سخیف، فیلم‎های اکشن و یا سینمای روشنفکری هستند، حاتمی‌کیا هم درگیر ایده‌آل‌های خودش است و با توجه به دیدگاه خود از دنیا فیلم می‌سازد چون هر فیلم‌ساز دیگری. او شعار می‌دهد مانند تمام فیلم‌هایش، چه آن‌هایی که مورد متوجه منتقدان و مردم بوده و چه آن‌هایی که نبوده است. حاتمی‌کیا ثابت کرده است همان‌قدر که مرد حرف است مرد عمل نیز می‌باشد و دوست دارد آرمان‌ها و ایدئولوژی‌هایش را به عمد با صدای بلند فریاد کند. در حالی‌که می‌تواند با هوشمندی در قالب دیالوگ‌های دراماتیک و موجز همان حرف‌ها را تلطیف شده در دهان شخصیت‌هایش بگذارد و مخاطب خویش را آزار ندهد.

شعارهای این فیلم در دیالوگ‌های پدر و پسر خلبان کاملاً مشهود است. دیالوگ‌هایی که هیچ دلیلی برای روایت آن وجود ندارد. گویا چند سال است این پدر و پسر هم‌دیگر را ندیده‌اند و قرار است در همان مأموریت همه کشمکش‌های اعتقادی و خانوادگی‌شان را علم کنند و با هم آشتی کنند. این دیالوگ‌ها در موقعیت موجود فیلم غیرضروری است و تنها از جهت شخصیت‌پردازی و ارائه شناسنامه قهرمان به کار می‌آید که البته می‌توانست در بیانی دراماتیک و غیرشعاری در جای مناسبی از فیلم گنجانده شود، نه این که در قالب بیانیه‌ای ایدئولوژیک مطرح شود. میزان مستقیم‌گویی و بار فرامتنی این گفت‌وگوها به حدی است که اگر کسی فقط همان چند پلان فیلم را دیده باشد با توجه به اطلاعات خارج از متن به راحتی می‌تواند پی ببرد با فیلم دیگری از حاتمی‌کیا روبه‌روست.

مخاطب می‌ماند اصلاً پدر و پسر بودن این دو شخصیت چه دردی از فیلم دوا می‌کند؟ امکان نداشت دو همکار باشند که در موقع خطر به داد هم می‌رسند؟ اعتراض پسر به اعتراض نوجوانی شاکی شباهت دارد و هیچ جواب تازه‌ای هم از پدر نمی‌گیرد. با این حساب فیلم چه جواب جذابی برای این نسبت دارد، جز این که بخواهد بگوید قهرمان‌های فعلی، فرزندان قهرمان‌های قبلی هستند! البته این هم توجیه خوبی نیست چرا که همه قهرمان‌ها هم پدرشان سوپر قهرمان دفاع مقدس نبوده‌اند. از دگر سو پسر خود همراه پدر در سوریه است و وضعیت را می‌بیند پس لزومی برای شکایت و یا گرفتن جواب از پدر ندارد که بخواهد فقط با دیدن او در آن موقعیت دشوار، متحول بشود و به جای پدر -که در پرده اول فیلم قهرمان است- خود از پرده دوم بدل به قهرمان فیلم بشود. اما فیلم‌ساز می‌خواهد بگوید پسر در خیال خودش جوابش را گرفته و ناگهان در مواجهه با داعش موسفید کرده، به بلوغ فکری رسیده و پیر و پخته شده است.

البته حادثه‌های فیلم یکی از پی دیگری درست و به موقع جلو می‌آیند و بحرانی از پی بحرانی دیگر. ابتدا ماجرا یک اسارت و هواپیماربایی عادی به نظر می‌آید و سپس یک شوی هالیوودی در بقایای شهر باستانی پالمیرا و پشت‌صحنه ساخت یک ویدئوی تبلیغاتی برای داعش می‌شود و در نهایت معلوم می‌شود تمام این‌ها یک مقدمه‌چینی است برای یک عملیات انتحاری با هواپیما.

اما خود هواپیما از منظر یک شخصیت نمایشی، قابل بررسی است. هواپیما با توجه به نماهای حاتمی‌کیا چون کاراکتری مظلوم گاه در برابر انسان است و گاه حیوان و گاه ماشین‌های مختلف. هواپیما مانند طفل یتیم سربه‌زیری است که هر کس هر بلایی سرش می‌آورد آخ نمی‌گوید تا این که آخرش صدایش درمی‌آید و اعلام خطر می‌کند. اما باید دید چطور این هواپیما با مخزن‌ پر از سوخت در فرودگاهی که هیچ شباهتی حتی به فرودگاه نظامی ندارد پیدایش می‌شود؟ آشیانه و باند هم سالم مانده و دست هیچ داعشی به آن نرسیده است! داعش اگر چیزی را نخواهد سریع از بین می‌برد و اگر بخواهد به سرعت امکانات رسیدن به آن را فراهم می‌کند. پس طفل یتیم و جامانده در خانه‌ای متروک به راحتی می‌تواند یک فرض دراماتیک عالی باشد؛ اما اگر داعش با توجه به سناریوی از پیش تعیین شده برای این هواپیما نقشه کشیده است باید زودتر از آن امکانات پیدا کردن خلبانی را فراهم می‌آورد. یا این که با توجه به استراتژیک بودن منطقه زودتر از آن و با امکانات بیش‌تری بر سر خلبانان ایرانی و آوارگان سوری نازل می‌شد و یا حتی از مهارت ام سلما بهره می‌گرفت!

با فرض این که شیخ و همراهان اسیرش وارد هواپیما نشده و یا موفق به آزادی نمی‌شدند نیروهای داعشی چطور می‌توانستند هواپیما را بربایند و سناریوی انتحاری را عملی کنند؟ اصلاً حضور اسیران در هواپیما چه معنایی دارد؟ فیلم‌ساز هیچ توجیه دراماتیکی چون مهم بودن اطلاعات اسیران و یا امکان مبادله آنان با فرماندهان اسیر شده توسط داعش و… در اثرش نگنجانده است تا حضور جهادی‌ها را در هواپیما منطقی جلوه دهد. از دگر سو از نمایش صحنه چرخش قدرت از رزمندگان سوری به سوی جهادی‌ها غفلت کرده است. هر چند ریتم تند فیلم و مواجهه ناگهانی مخاطب با این چرخش و صحنه متفاوت با صحنه قبل جذاب است اما پوششی است برای نشان ندادن چگونگی خلع‌سلاح شدن رزمندگان و کمک نکردن مردم به آن‌ها. در حالی‌که فیلم‌ساز با چند نمای پر از هول‌وولا و تعلیق می‌توانست با این صحنه‌ها بر جذابیت فیلم و باورپذیری آن بیفزاید. همان‌طور که چرخش قدرت به سوی جهادی‌ها سریع صورت می‌گیرد، در انتهای فیلم نیز چرخش قدرت از سوی آن‌ها به نفع خلبان ایرانی و اسیران، سریع و دور از انتظار است. دو مرد و یک زن جهادی که سریع خود را می‌بازند. هر چند تصور انتحاری بودن هواپیما و سوار نشدن جهادی‌های بیش‌تری بهانه کافی نیست.

اما این نکته در جهان واقع و جهان فیلم قابل درک است که داعشی‌ها از ملیت‌های مختلفی هستند و همین تعدد ملیت و قومیت طرفین جنگ باعث شده است تا هر دو طرف با خودشان هم درگیری‌هایی داشته باشند و گاه دچار بی‌نظمی و اشتباه شوند. کثرت جنگ‌افروزان و جنگ‌طلبان دنیای هفتاد و دو ملت شده است و همین امر باعث می‌شود تا عمل به دین و کلام خدا در دید تک تک شخصیت‌های فیلم معنای متفاوتی داشته باشد و هر کس دیگری را مرتد بداند. چون شیخ جهادی اسیر که همه را مرتد می‌داند و با چشمان بسته زمان نماز صبح را بو می‌کشد و زودتر از همه به نماز می‌ایستد و حتی مخالفانش را با خود هم‌سو می‌کند.

زنان «به وقت شام» هم تنها در شخصیت‌های منفی خلاصه می‌شوند. همسر شیخ جهادی و رئیس طایفه با اعتقاد به کار درستی که می‌کند از خانواده و عقایدش دفاع می‌کند. نقشه می‌کشد و اجرا می‌کند، اسلحه می‌کشد، شعر حماسی می‌خواند و مردانش را به مبارزه تحریک و تشویق می‌کند و از قاتل همسرش انتقام می‌گیرد. ام سلما هم که پس از یک تحول ناگهانی، بدون اعتقاد قلبی واقعی مرام جدیدی را پذیرفته است عمل‌گراست، هر چند خیلی زود به دلیل نداشتن پایگاه اعتقادی به همان اصل خودش برمی‌گردد. او در عمل هم یک عمل‌گرای شیک است که به جای عملیات انتحاری با کامیون و بمب‌های دست‌ساز و بدترکیب، با یک هواپیما قصد انتحار دارد، آن هم هواپیمای سنگینی که برای کنترل آن باید مهارت و تجربه کافی داشت و او این مهارت را دارد! آن‌وقت این خواننده راک سابق قبل از مرگ با خونسردی تنقلات می‌خورد و با نگاه‌های عاشقانه‌ای که بین او و چچنی رد و بدل می‌شود از درجه ملکه خشونت در دنیای موسیقی، به مقام جهاد نکاحی و عروس داعشی شدن و سپس قهرمان انتحاری می‌رسد.

اما زنان آواره سوری تنها هنرشان پرت کردن لنگه دمپایی و بطری آب معدنی به سوی اسیران جهادی است. البته فیلم‌ساز همان اندک نقش این زنان را نادیده می‌گیرد و با تمهیدی انسان‌دوستانه و هوشمندانه آنان را از صحنه خارج می‌کند تا بتواند راحت‌تر میزانسن بدهد و کارش سریع‌تر پیش برود. در این میان به شدت جای یک زن سوری حتی شده در حد انجام یک عمل کوچک دراماتیک خالی است. همسر خلبان ایرانی و دختر خلبان سوری هم که فقط در حال آه و ناله و دلتنگی برای همسر دور از خانه و پدر مرده خویش هستند، شخصیت‌های منفعلی هستند که فقط دست و پای رزمندگان را سست می‌کنند و دل‌شان را می‌لرزانند.

منطق حاکم بر درام ارسطویی براساس خیر و شر و همان سیاهی و سفیدی است و نمی‌توان فیلم‌ساز را محکوم کرد که شخصیت‌هایش همه سیاه و یا سفید هستند. تنها اشکال پرداخت ناکافی چگونگی این خیر و شرها و وجود اندکی خیر در میان شرها و بالعکس است. هر چیزی در دنیای داستان فیلم قابل قبول است به شرط آن که فیلم‌ساز آن را قابل قبول به تصویر بکشد؛ وگرنه ممکن است واقعی‌ترین حقایق نیز در قاب تصویر غیرواقعی جلوه داده شود.

براساس شواهد پزشکی قابل قبول است کسی در اثر ترس و دیگر حوادث ناگهان موهایش سفید شود. قابل قبول است براساس شواهد روان‌شناسانه فرد در موقعیت‌های خاص دست به انجام کارهای محیرالعقول بزند. قابل قبول است افراد از دنیا بریده‌ای که سابقه خودکشی دارند و در پی کسب هیجان هستند با انواع عقده‌های خود به داعش بپیوندند و دست به عملیات انتحاری بزنند. قابل قبول است قفس‌های آدم‌سوزی داعش یکبار هم که شده به جای بلعیده شدن در کام آتش، در آسمان به پرواز درآیند. پس نمی‌توان لااقل در این موارد، فیلم‌ساز را محکوم به ساده‌انگاری و ساخت فیلم کمیک کرد.

هر چند معلوم هم نیست با توجه به پراکندگی داعش در شهرها، روستاها و مناطق غیرمسکونی اطراف دمشق و تِدمُر و حمص حتی زنان و زخمی‌های پیاده شده از هواپیما و یا مردانی که در قفس و با چتر نجات فرود می‌آیند بتوانند از دست داعش جان سالم به در ببرند.

قهرمان‌پروری فیلم در همین حد هم کفایت می‌کند و لازم نیست پسر خلبان خود عامل انتحاری شود و در جایی که دیگر احتیاجی به عملیات انتحاری نیست و غیر از او و ام سلما کسی در هواپیما نمانده است دست به انفجار هواپیما بزند. اگر هواپیما سوخت کافی دارد و سالم است خلبان راحت می‌تواند با اسلحه‌ای که در اختیار دارد زن را خلع‌سلاح کرده و مأموریت نیمه‌تمامش را تمام کند و اگر هواپیما با توجه به اعلام خطر در حال سقوط است و یا ام سلما قصد دارد بلای ناگهانی دیگری سر آن بیاورد، بگذارد او بلا را بیاورد و خودش به دست خودش، خود را نابود نکند.

«به وقت شام» هیاهوی بسیار برای هیچ است و هیاهوی بسیار برای همه‌چیز. هیچ است برای فضای مسمومی که برخی از منتقدان و مخاطبان برای فیلم ایجاد کرده‌‍اند و همه‌چیز است به خاطر اهمیت انتخاب سوژه‌اش و حرف‌های ناگفته بسیار.

حضور گسترده داعش به تعداد تک تک ساعت‌های حکومتش سوژه برای پرداخت دارد و حماقت است که تصور کنیم «به وقت شام» به تنهایی توانسته است این بار گران را به دوش بکشد. حماقت است تصور کنیم پرداختن به موضوعات خاص فقط کار حاتمی‌کیاست. چطور می‌توان در برابر چنین فاجعه بزرگی چشم‌ها و گوش‌ها را بست و به کسی که می‌خواهد گوشه‌ای، تنها گوشه‌ای از این فاجعه را به دیگران نشان دهد به دیده تمسخر نگریست! ظهور داعش علاوه بر فاجعه اعتقادی و انسانی در جهان، فاجعه‌ای در اذهان و افهام برخی از مخاطبان وطنی و غیروطنی است که کاری جز سرکوب عقاید دیگران ندارند. بی‌تفاوتی به این پدیده و خاکستر زیر آتش خاموش آن، خطری است که زیر گوش جهان است. بچه‌شیرهای داعشی که معلوم نیست با توجه به اعتقادات تکفیری‌شان در آینده چه فاجعه دیگری را رقم خواهند زد.

بیایید ما هم شعار بدهیم و پشت سرش عمل کنیم. بیایید فکر کنیم جدای از مستندهای گزارشی، جانبدارانه، تبلیغاتی و… از داعش، ساخت چند فیلم سینمایی دیگر برای نشان دادن وسعت این پدیده شوم برای آیندگان کافی است. بیایید بیهوده همدیگر را قضاوت نکنیم و حکم تکفیر هم را صادر نکنیم!

به این مطلب امتیاز دهید:
12345 (رای دهید)
Loading...

همچنین بخوانید:

دیدگاه بگذارید

اولین نفری باشید که دیدگاه می‌گذارد

مطلع شدن از

Top